آخرین معشوقه …
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۶:۰۰ ب.ظ

    خرداد

۳۱


با دو چشمم دیدم که دو دست نمرود
دامن پاک صنم را ز مناهی آلود
و در آن تاریکی روی تخت شاهی
می کشد روی زمین آن ملعون
روی همچون ماهی

و ز بعد نمرود …

من تو را دیدم با
حضرت ابراهیم
از سر کین برداشت
تبر سنگینش
محکم و با فریاد
می زدت با تیشه
قد رعنایت را
ذره ذره کم کرد
با تبر هی می زد
بر سر و بر ریشه
و بلور قلبت
تکه تکه افتاد
و فضا پر گشت از
خون و خورده شیشه …

و به خشم آمده بود
شاه سنگین دل ما …

و صنم را انداخت
همره ابراهیم
در میان آتش
در دل آتش ها باز آمد ، سمنی در دستش
چشم دنیا شده خیره ، به دو چشم مستش …
ناگهان دور شد و دور شد و پنهان شد
و همینک که من اینجا هستم
دیدم از او عکسی
بر سر کوچه ی عشق
خنده ها بر دو لبش هیچ ندیدم در عکس
یادم آمد ناگه
که میان آتش
دزد رندی انگار ، خنده هایش را برد
و همان جا انگار قلب آتش افسرد
داغ بر قلب زمین بنشست و
آسمان در غم عشق او مرد
زیر عکسش انگار
این چنین بنوشته :
مژده ، مژده ، مژده
خنده ی مسروقه ، خنده ی مسرقه !
ثمن بخس بیار
ببر این خنده تلخ
از لب شیرین
آخرین معشوقه !

[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]



تحت دسته : طنز ادبی

نظرات ( ۰ )
شباهت اوباما و گومز (بازیکن فوتبال)
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۱:۲۸ ب.ظ

    خرداد

۳۰

Obama-Gomez


می بینید این دو نفر چه شباهتی دارند ؟
فقط سر آقای اوبااسرائیل یک کم بزرگتره ، فکر کنم به خاطر زیادی مقدار پهن ( زیر پ و ه کسره بگذارید ) در سر ایشان باشد !
اون یکی هم اسمش هرکولز گومز هست ، بازیکن تیم ملی فوتبال ایالات مختلطة

[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]



تحت دسته : طنز ادبی

نظرات ( ۸۸,۶۳۸ )
(به روایت سودازده) لیلی و مجنون ۱
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ

    خرداد

۳۰

شب بود و ستاره چشمکی زد

چشمک به نگار هاچ بکی زد

گردید دو چشم ماه و نسرین

بر ابروی آن نگار شیرین

خندید مه و ستاره رقصید

ابر از لب ماه بوسه ای چید

در شام رسید بوی زلفش

مجنون بپرید سوی زلفش

چرخاند سرش ز سوی مجنون

مجنون به دل فکار و پرخون

زد بانگ که ای نگار دلبند

ما را بدهی تو ضجر و غم چند ؟

هی ناز کنی و چهره پوشی

در زجر دل شکسته کوشی

خندید به روی اوی لیلی

گفتا که الاغ و گاوی خیلی !

از گفته او دلش بر آشفت

با لحن و صدای بی رمق گفت :

شاید برسد وصول و دیدار

شاید بشوم خرت به صد بار

باز از بر تو روم ولیکن

ایمن تو نه ای ز لو لو و جن

ترسید ز جن نگار خوش خوان

گفتا که نرو شبی بیایان !

با من تو بمان شبی سحر کن

لولوی بران و دفع شر کن !

مجنون شده بود چو ستاره

خندید به روی او دوباره

گفتا که به شرط خالی یا پوچ

از منزل تو نمی کنم کوچ

در دست گذاشت مغز بادام

گغتا که کدام هست ، مادام ؟

لیلی به صدای لرز لرزان

گفتا که گمان کنم که در آن

بگشود همان که لیلیش گفت

از حدس درست او بر آشفت !

گفتا که درست گفته ای تو

الماس به آب سفته ای تو

در چشم منی چو گوهر ناب

والله که ز توست نور مهتاب

لیلی شده بود پر ز احساس

غافل بشد و از خدا و از ناس

نزدیک بشد به روی مجنون

رقصید به ناز ، مست و موزون

***

از نقل حکایتیم معذور

خوش بود صدای طبل از دور !

نزدیک اگر روی سراب است

نان را بطلب که شعر آب است !

[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]


تحت دسته : طنز ادبی

نظرات ( ۷,۸۴۰ )
و در ادامه …
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۴:۳۴ ب.ظ

    خرداد

۲۶

خبرهای موثق حاکی از آن است که : پسر نوح با بدان بنشست / کشتی نوح بی مسافر شد !

و همچنین بچه ها که پیگیر شدند ، خبر آورده اند : سگ اصحاب کهف هم دیروز/ در میان مسافران گم شد !

و یکی دیگر هم دوباره بچه ها گفتند به من ربطی ندارد !

روزی بود عاشق تو بودم

از دستت خیلی راضی بودم

اما تو بد شیطونی کردی

نزدیک من نیا تو برو برو دیگه تو رو نمی خوام دیگه نمی خوام ببینمت !

و در این بین : نواده ی روح الله سید حسن نصرالله !

و در آن بین ! برو ببینم بابا حال داری ، کی حرف تو را گوش می ده ! همین مونده بود رئیس مصلحت دان ما تو بشی !

و در آن بین : بچه ها گوش کنید ! هاشمی حرف زده ! بارک الله به تو آفرین هاشمی !

و در بینابین : ابوالفضل بیهقی از آن کسانی است که معنی تاریخ را خوب فهمیده ، کاش بود و تاریخ ایران امروز را می نوشت با نثر بینابین !

و در این حین : حضرت آقا ! رفیق قدیمی ! بفرمائید جام زهر !

و در حمام فین : بفرمایید خون امیرکبیر دراکولاهای گرامی …

و در گلستان سعدی : منت خدای را عزوجل که منافق را ناطق نگردانید !

و پای تلویزیون : این بازیکن سال پیش با سگش آمده بود خانه ی ما سگش را ول کن یک همسایه ی نازی داشت که نگو !

و در روزنامه : حضرت ایة الله علامه مطهری (پسرش !) فرمود : بابام آدم خوبی بود برعکس خودم !

و در کیف رمزدار یک پسر دبستانی : رمان : اول چه کسی عاشق شد ؟ / هزلیات سعدی به صورت کنده شده از کلیات ! / عکس بتول دختر همسایه ! فیلم : امشب خون قورباغه ها را می ریزم ! و در سرچ های انجام شده در گوگل : خودتون امتحان کنید مثلاً “د” یا “س” (البته معذرت می خواهم)

و بچه ی قاضی : خدایا این چه زندگیه ! یه پاترول از بابام می خوام برام نمی خره

و بچه ی سوفور : خدایا شام امشب را برسان !

و پیش از انقلاب : والا حضرت امروز به یکی از جاهای بد رفتند !

و پس از انقلاب : استغفرالله مومن !

وووووووووووو ……..

[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]


تحت دسته : طنز سیاسی

نظرات ( ۲۵۱ )
در کفش من یک صخره است !
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۴۱ ق.ظ

    خرداد

۲۵

چند روز قبل با دوستان ( حالا فرقی نمی کند دختر یا پسر ) داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که از ماموران پلیس بد دیدیم !

راستش را بخواهید ماموران گیر داده بودند که در کفش شما ریگ هست ، ما هم هر چه قسم می خوردیم که ریگی در کار نیست هی باورشان نمی شد ، با عصبانیت می گفتند : در کفش شما ریگ است باید به کلانتری بیایید .

ما هم همراه همان رفقا به کلانتری محل رفتیم ، همه ی ماموران اصرار داشتند که کفشتان را در بیاورید ببینیم در آن ریگی هست یا نه ، ولی ما که خیلی حیا داشتیم از اینکه خدای نکرده ماموران پای ما را ببینند شرم داشتیم !

خلاصه یک مامور آمد و با زور و تهدید کفش های ما را در آورد ، چشمتان روز بد نبیند ، کاشف به عمل آمد که در کفش ما یک صخره وجود دارد !

دیگر از همان موقع ما به اسم صخره ای معروف شدیم ، هر کس می خواست احوال پرسی کند می گفت : سلام صخره ای ، خلاصه شده بودیم مضحکه ی دست مردم ، خدا از این ماموران نگذرد ، ما را که هیچ ریگی به کفش نداشتیم گرفتند ! تازه دیروز در کفش دختر همسایه هم ریگی بزرگ پیدا شده ، هفته ی پیش هم در روزنامه ی حوادث نوشته بود : دختری که ریگ بزرگی در کفش داشت به دام پسری با صخره ای بزرگ افتاد ، از همان موقع همه ی اهالی محله به من بدبین شده اند و برای کفش هایشان محافظ و ریگ گیر گذاشته اند ، البته من هم تصمیم گرفته ام به جای بد و بیراه گفتن به بسیجی ها و پلیس ها بروم دکتر ، شنیده ام دستگاه ریگ شکن آورده اند ایران ، می گویند تازه از چین وارد شده ، خدا کند بتواند این ریگ ما را هم از بین ببرد .

[وبلاگ اشارات مبهم – سودازده]

برچسب ها
تحت دسته : طنز سیاسی

نظرات ( ۰ )
ما بیشماریم !
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۳۶ ق.ظ

    خرداد

۲۵

ما بیشماریم ! ما بیشماریم از آن شعارهای شعرگونه است که سابقه ای طولانی دارد در تاریخ بشر که ذیلاً چند نمونه اش را می گویم خدمتتان : ۱- پسر حضرت نوح برای اولین بار در وبلاگ رسمی اش این شعار را ابراز داشت و گفت : وعده ی نبی آزار های خداجو سر کوه ، جهت در امان بودن از آب بازی پدر ! ۲- هنگامی که سلیمان با سپاهش از در خانه ی مورچه ها رد می شد مورچه ای گفت : ما بیشماریم ! سوسکی از لانه اش در آمد و گفت : زکی ! ۳- هنگامی که لشکریان یزید داشتند می رفتند کربلا همگی هماهنگ می گفتند : ” ما بیشماریم ” و در این لحظه تن سپاهیان فرعون در گور لرزید . ۴- هنگامی که آقای چیز می خواست بگوید ما بیشماریم یک لحظه ی یادش رفت چه می خواهد بگوید و گفت : ” ماچیزیم ” ! ۵- هنگامی که به ملا گفتند شما چگونه اید گفت : خدمتتان که عرض حسابش از دستم در رفته ! ولی فکر کنم بیشتر از ده تا باشیم ! ۶- هنگامی که از سودازده پرسیدند که تعدادی عاقل از این بیشمارها نام ببر گفت : والله من عاقل ندیدم ، اگه نفهم و عقب افتاده می خواهید فراوان و بی شمار است در میان این جریان ! [وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]


تحت دسته : طنز سیاسی

نظرات ( ۰ )
فقط همین …
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ

    خرداد

۲۵

گویند روزی شیخنا الکبیر عادل التعدیلی که موسس گزارشگری عملی بود و به خاطر توانایی زیادش در گزارشگری لقب ” شیخ الگزارش ” را کسب کرده بود در مسند گزارشگری نشست ، ابتدا کمی سر را گردانید و سپس مانیتور را چرخانید و فرمود : ” بنده در حال حاضر در ورزشگاه ” النس از این ها ” هستم و خدمت شما که عرض کنم قرار است تا چند دقیقه ی دیگر بریزند در زمین بازیکنان …

در پای تلویزیونمان هم پدر را دیدم که با چهره ای خجسته نشسته و دل در گزارش عادل بسته …

عادل شروع کرد : خب سلام ، خوبید ؟ بچه ها چطورند ؟ بگذریم !

مثل این که در زمین فقط دو سرمربی حضور یافته اند و از بازیکنان خبری نیست ، اجازه بدهید تا پی جوی این ماجرا شویم …

بببعله … مثل این که همکاران می گویند تیم ملی ابر قدرت به علت زیاده روی در خوردن اسهال گرفته اند و

تیم جهان سومی هم از شدت گرسنگی مرده اند !

یک سری از تیم ها هم در گوشه ی زمین در حال جور کشیدنند از ابر قدرت : ” ای گلبن تازه خار جورت اول بر پای باغبان رفت ” در خون تپیده اند و در خانه های کوچک چپیده اند ، آن وقت ابر قدرت می آید و می خورد تا جایی که اسهال مانع از ورودش به زمین شود … و دیگری می میرد و ابر قدرت می گوید : ” گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست ، بط را ز طوفان چه باک ؟ “

این است نظام عادلانه !!! این است هدف به وجود آمدن بازی جوانمردانه !!! جوانمردیتان این است که یک وقت پای یکدیگر را اوخ نکنید ؟! یک وقت موهای هم دیگر را نکشید ؟ یک وقت توپ های زمین را ندزدید ؟ یک وقت فحش خواب آور ندهید ؟ فقط همین ؟

شب زده مردی به تماشای باغ

رفت ولی هیچ نبودش چراغ

هی نظرش را سوی داور فکند

گفت بنی آدم و عالم به چند ؟

هر چه کنم خیر بود جان تو

هیچ نگو من شده ام خان تو

دهکده ی ماست کنون این جهان

با دهن بسته تو اینجا بمان

با دهن بسته تویی بهترین

با دهن بسته خری در زمین !

گل زنم و گل زنم و گل زنم

حق بشر ، آخر مردی منم !


تحت دسته : طنز ادبی

نظرات ( ۰ )
کی بود کی بود من نبودم !
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۳۳ ق.ظ

    خرداد

۲۵

در پی نقل سخنان امام خمینی در یکی از وبالگ ( جمع وبلاگ !) مبنی بر این که ” نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیفتد ” چند تن از آقایان اعلام کرده اند درب منزلشان پیغامی بنویسند به این شرح :

نااهل ؟ ” کی بود ؟ کی بود ؟ من نبودم ! “

یکی از آقایان هم در سایتشان نوشته اند : تا سیه روی شود هر که در او غش باشد !

دیگری هم بیانیه داده اند : درود بر نااهلان خداجو !

ملایی که الم شده اند بر دل ما ، گفته اند : خدمتتان که عرض کنم : اِه اِه اِه ! البته مقداری تف و مف هم در گوشه ی دهان ایشان پدیدار شده بود !

دیگری هم گفته : با رای بالایی تصویب شد !

آن یکی هم گفته : حواستان به احمدی نژاد باشد که خیلی ناقلا هست ، حالا نا اهلشو نمی دونم !

آن یکی هم گفته : من در زمان امام همه ی کشور را اعم از اهلی و وحشی و نااهل و با اهل در ولایت های مختلف ( ایالات متحده ) به سوی هدفمان سازماندهی می کردم .

آن یکی هم گفته : مونث باشد ، اصلاً خود یزید باشد !

آن یکی هم گفته : نااهلی که مسلمانان ساخته اند الکی است ، اگر می خواهید نا اهل ببینید بیایید مرا ببینید ، بندگان خدا !

یکی هم آمد بگوید ، مردم شعار دادند : نواده ی روح الله سید حسن نصرالله !

یکی دیگر هم آمد آواز بخواند ، سعدی از آرامگه در آمد و گفت : تو که قرآن بر این نمط خوانی ببری رونق مسلمانی !

یکی دیگر هم آمد فیلمی در خراب کردن این سخن بسازد ، چایی دم کرد !

یکی هم صبح رفت آرایشگاه ، شب کور آمد خانه ، پرسیدند چی شد ؟ گفت : آمد ابرویم را بردارد زد چشمم را کور کرد !

یکی دیگر هم آمد طنز بنویسد که مردم بخندند ، مردم گفتند : زرشک !

[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]


تحت دسته : طنز سیاسی

نظرات ( ۰ )
ماجرای مدرسه ی جهانی
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۳۱ ق.ظ

    خرداد

۲۵

آمریکا ( خانوم معلم ) : هر کس می خواهد هر کاری بکند ، اول باید از من اجازه بگیرد .. جهانِ سومی ( نام : جهان – نام خانوادگی : سومی ) : اجازه ، اجازه ، پاک کن ما خوبه ؟! خانوم معلم : آره عزیزم ! فقط مواظب باش نقشه های ما رو پاک نکنی که پاکت می کنیم ! خانوم ، خانوم ! ما دیروز شما رو توی کوچه دیدیم ، داشتید پدر یک بچه را در می آوردید ! خانوم معلم : نه عزیزم ! بچه داشت امنیت محله را به هم می ریخت من هم وظیفه ی انسانیم دیدم که محله را از این توله تروریست ها نجات بدهم ! زنگ تفریح : زی لی لی لی لینگ ! در این لحظه جهان سومی معلم پرورشی را می بیند و شبهه ی خود را مطرح می کند : آقا ، آقا ! اگر یک نفر بخواهد به من قا قا لی لی بدهد ازش بگیرم یا نه ! اسرائیل ( معلم پرورشی ) : طبق دستورات شرع مفین صهیون ، باید همان جا بچپانیش در بسته ی قا قا لی لی و خفه اش کنی ! کمی جلوتر ناظم اخم ها را کرده توی هم و می آید جلو : روسیه ( ناظم ) : بچه تو چرا موهات بلنده ! بیا برو آرایشگاه تا نکردمت تو پوتین ! جهان سومی : آقا به خدا دیروز آرایشگاه بودیم ناظم : همین که گفتم ! یا حرف من را گوش می دهی یا کاری می کنم که جلوی من سپر بیندازی ! انگلیس ( اغذیه فروش ) : بچه تو چرا چند روزه نمی آیی از ما چیزی بخری ؟ جهان سومی : آخه مامانم برام ساندویچ می پیچه اغذیه فروش : حالا که اینطوریه پرونده ی خودت و مامانتو می پیچیم ! نشست مدیر ، ناظم ، اغذیه فروش و معلم خداجوی پرورشی و نتیجه اش : بدین وسیله اعلام می گردد که دانش آموز جهان سومی علی رغم حمایت حداکثری والدین دانش آموزان از ایشان ، از هر گونه حق درس خواندن محروم می گردد . البته لازم به ذکر است که این عمل ، خیرخواهانه بوده و جهت ارتقا و شکوفایی سایر هم کلاسی های این دانش آموز است و همچنین عبرتی برای آن ها که می خواهند برای ما پسر شجاع بازی در بیاورند و برای خود ساندویچ مامان پیچ به مدرسه بیاورند ! و السلام علی من اتبعنا ! : جمعیت متناقض نمای وزارت آموزش مسائل هیجان انگیز و جان گیر ، خون ملت ها در شیشه کن (خمدشن) [وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]


تحت دسته : طنز سیاسی

نظرات ( ۰ )
خبرهای موثق
نوشته شده بوسیله : سودازده در ساعت ۱۰:۲۸ ق.ظ

    خرداد

۲۵

خبرهای موثق حاکی از آن است که :

۱- مهدی کروبی طی مهمانی چند شب پیش با سران فتنه عنوان کرد : چه پلوی خوشمزه ای بود اِه اِه اِه اِه ! من همین جوریش نفسم از دهانم بالا نمی آمد ، فکر کنم امشب باید از جای دیگری نفس بکشم !

همچنین ایشان مقادیر قابل توجهی از پلوها را در زیر عبای خویش و زیر عمامه پنهان کردند که با تیزهوشی خبرنگار ما کشف شد ، پس از اطلاع خبرنگار ، ایشان گفتند : همون طور که می دانید اِه اِه اِه اِه ! و در این لحظه تمامی حضار فریاد بر آوردند : اَه ! چقدر اِه اِه می کند ! و طبق گزارش خبرنگار ما در این هنگام بسی خنده شد !

۲- در حاشیه این جلسه یکی از شعرای خوش قریحه شروع به مدح کردن مهدی کروبی کرد که مطلع شعرش چنین بود :

صد غضنفر خاک پایت گشته است !

ملا نصرالدین پی ات سرگشته است !

۳- البته گزارشگر ما از حضور میرحسین موسوی هم در این مراسم خبر داد ، مثل این که ایشان سخنرانی ایراد فرموده اند :

” طی چند سال اخیر ما یک سری چیزهایی دیده ایم که آدم شرمش می شود بگوید ، هر وقت هم به مسئولان می گوییم این کارها زشت است می گویند : چیزمان کلفت است ! ( گردنمان ) ، فکر کردند ما از چیز ایشان می ترسیم ، می خواهید بگویم که چیز چگونه رفت در چیز ؟! ( زنم چگونه رفت در دانشگاه ! ) و مدرک گرفت ؟ خب واضح است ، ما سفارششان کردیم به مسئولان و ایشان هم زیر چیزی ایشان را دکتر کردند .

موفق و چیز باشید !

۴- گفتنی است پس از این جلسه علی مطهری و سید حسن که نواده ی روح الله نیست ! در آشپزخانه مشغول ظرف شستن شدند و گذاشتن زباله ها به دم در را قالیباف و لاریجانی ( رئیس مجلس ) برعهده گرفتند و در ادامه انصاری مسئولیت پاک کردن عرق ایشان و خاراندن پاچه ها را عهده دار شد !

خبرنگار واحد مرکزی وبلاگ اشارات مبهم – فضای اینترنت – در دهان شیر قدرت و ثروت !


تحت دسته : طنز سیاسی

نظرات ( ۰ )